... و باز هم زرده لیمه و باز هم آرزوی آوارگی (برنامه گروه تاراز شهرکرد و گروه نمونه تهران، 6 و 7 و 8 اردیبهشت 91، چهارمحال و بختیاری، اردل، منطقه دیناران)
با سکوت سنگینی به عکس ها و خاطره اش خیره شده ام
عکس ها از همنورد گرام، آقای مهندس ایمان مرادی






























پ. ن. : گزارش و معرفی برنامه در:
فقط نوشتم، که نوشته باشم. همین! تو ویرایشش کن..... تمامش کن........!
بنویس!
لعنتی بنویس!
عمق شب ها یا درد دست هام؟ همه را گفته ام و همیشه حرف هایی دارم برای نگفتن. حرف هایی که از اصطکاک قلم و کاغذ می گریزند! اینکه مدام بگویم ویرانه ها زیبا نیست و تو مدام بگویی می ترسم، که کار از پیش نمی رود.
قیمت دلار که بالا برود همه بالا می آورند که نان گران می شود؛ ما که زحمت خوردنش را نداریم. خب سیگار هم گران می شود! که تو دیگر نفس نمی توانی بکشی و من دیگر سیگاری ندارم تا لکنتم به چشم نیاید.
مدام می گویی بنویس!
این بار با خواهش؟
از چه بنویسم؟ از سرزمین مبهمی که نامش کشور است؟ از سال ها گفتمان خون و حنجره؟ از گفتمان قلم و مرمی؟ از تقابل صدای ظریف تو و تلفظ ولضالین؟ از صدای شلاقی که بر تن خود حس می کنیم؟ موهای سپیدم را شمرده ای؟ زندان های شهر را شمرده ای؟ مجموع انگشتان زندانیانش چند تا می شود؟ راستی به مولانا پیام بده: آری تمام شهر زندان است و تمام بیابان نیز هم، که ما هر روز چیزی برای احساس نزدیکی بیشتر به مدار می فرستیم و دیگر مقاومت ها از قانون اهم پیروی نمی کنند!
اینجا شهری است که یک نفر می میرد و سیصد نفر شناسنامه می گیرند. من هم سیصد را دیده ام! اما شناسنامه ی من کو؟ هامان! کجای قصه گم شدی؟! امکانات فراوانی به ما داده اند، حتی آرزو به میزان فراوان!
از چه بگویم؟
از بغض مادران و دخترانم؟ از اشک های بهانه بر حکم حفظ حاکمیت خدا؟ از تاوان طاعون بر اندیشه ی مردی که خدا را در خود دیده است؟ به حافظ بگو: جرم حلاج که سبکتر بود! نبود که اسرار هویدا کنم و بخشکانی ام به بهانه ی شراب فصل انگور؟
چه در چشمم می شکند؟ خواب تو یا بی خوابی من؟ من می رفت که بشود لخته ی خون کنار لب آوا و تو می رفت که بشود یک آوینیون صدا... روسری رقصنده در باد می روی از یاد....
پاشو پسر! توی پارتی امشب دی اکتیو ترین تو هستی ها! نپاچه بت! اصن بلتی تا ده بشمری؟
برای دوئل نیامده بودیم که دالبی پخش شود و تو گریه کنی؛ جانمان از بدن که برود، بر ما، نماز که هیچ! سنگ هم نخواهند زد! اما این جا انتخابات بزرگی است و من دیگر به عدالت آغوش هیچ کس فکر نمی کنم! میان این همه رنگ و نوا، کو ندا؟
وقتی جان مرا بر سر دست گرفتی و گمان کردی به تماشاگه پرواز رفته ام. اشتباه می کنی! که یک حقه ی سینمایی بیشتر نبوده ام!
حالا که می نویسم تو سکوت می کنی؟ من به فریاد تو محتاجم. به تمام جیغ هایت! از رنجی که می بریم و کباب غاز را که خورد؟! باور کن از ما نیست که بر ماست! من در وسط حادثه آمدم؛ فقط آمدم! اینجا به پناه آمده ایم و شکایت کجا بریم؟!
اصلا قرارمان همان فصل انگور! شراب که شدم، تو جام بیاور، من جان! اما قول بده جان مرا هر چه باشد: چه شوکران چه شهد! بی درنگ سر کشی!
و تمام که شدم، تو بیا باقیمانده ی شراب را....
چیزی در من بیدار شده است که دلم برایت تنگ نمی شود، که دستانم دیگر بهانه ی آتش نمی گیرند و می توانم ساعت ها ساکن شوم روی همین باور تاریکی. دلم تنها برای جایی تنگ می شود که هیچ کس بوی پاییزش را نمی داند. جایی با آبی پوشی های بی مسئولیتی.
خیابان گردی، موسیقی، سیگار... نه! دلم بوی کرسی مادر بزرگ و خواب های عمیق بدون کابوس کودکانه می خواهد. دلم بیماری هولناک لاعلاج رو به مرگ می خواهد. شاید مرگ پاسخ بی نهایت لحظه اضطراب و دلتنگی باشد؛ دلتنگی های بی دلیل! دلتنگی های ناشی از بودن، تنها بودن، انسان بودن، مرد بودن، ایرانی بودن، زمینی بودن و شاید بزرگترین... نغمه ی ناجور
چیزی درمن جاری می شود که به دیدن تمام سرخی ها در لحظه ی کبودی ها خو گرفته... حالا تو انار بیاوری یا نه؛ رژ لب... هه!
سلام
اینجا صفر مطلق است و هیچ گاه گرمتر از این نخواهد شد! نه شوفاژهای دانشکده، نه آغوش و نه لب های آیدا گونه ای... هیچ چیز مرا به صفر سلسیوس نزدیک نخواهد کرد.
حالا وقتی اسپرسوهای دارک شات لئو هم تلخی خود را از دست بدهند، دیگر من از زندگی چه می توانم خواست؟ طعم الکل؟ بوی حـشـیـش؟ یا دوز بالای تـرامـادل؟ نه رهایی، نه پایبندی... آنقدر هست که می آید... ای کاش چند ساعت خواب برای من بیاورد، خواب با عمق اضافه.
ای کاش لختی تامل بود، تاملی طولانی به دور از دود سیگار کافه نشینان، تامل در بودنی درد آلود تامل در تناقض های زمین و آسمان. تاملی طولانی، پاکتی سیگار، دستمالی سفید و کسی که بگویمش «احتمال گریستنمان بسیار است» نه! همان سیگار.
تمام رسالت زندگی من صرف پوچی و تنها تکلیف باقیمانده ام بیهودگی است. من از نفس کشیدن بیشتر هراس دارم تا مرگ.
راستی سلام
اینجا همان صفر مطلق
روزی که به دانشگاه آمدم بزرگترین اشتباه زندگی ام را مرتکب شدم، اما بازگشت دوباره از آن هم بزرگتر بود.
بازگشت به دانشگاه، بازگشت به لحظه های خوب کلاس تدریس انتروپی نیست، بازگشت به رویاها و اهداف بلند ساختن یک زندگی و جمله ی همیشگی همان فرد مفید جامعه بودن نیست. بازگشت به عدسی های کوانتومی و کشف جاذبه تنها با ارتعاش یک ریسمان؛ باز هم نیست!
بازگشت به ته مانده های سیگار پشت فنی است، به طولانی ترین پیاده روی زندگی. بازگشت یه گریه های یک مادر و قامت خمیده ی یک پدر است. می آفرینمت، چونان بیابان که سراب را...
بازگشت به سکوت کلاس در مرکز ذهن من، نگاه های پرسشگر هر بیننده و ... آخ! لارگاکتیل های هر روز صبح کلاس دینامیک. ای جان...
در من زندانی ای هست که حریص است داستان زندانش را بگوید و بگوید که خداوند حتی در دادگاه هم به ملاقاتش نیامده است.
حالا بر خاک بریز.
نه دست در بغل برده و نه در جیب مراقبت فرو رفته ام.
در تکرار شب ها نشسته ام، با دستانی که هنوز درد می کند؛ _خیابان آخر شهر سنگینی این درد را می داند_ به وقت هر شب شروع می شوم، در دود سیگار بسط می یابم و در استقرای فیلترهای نیمه سوخته تکثیر می شوم. حتی سطرهای کاغذ هم فـا.حـشـگی کلمات لکنت دارم را بر نمی تابند. من رو حالا نوازش کن. . .
هوای اتاقم به سرفه می یوفتد و از صرف زنده بودنم به ستوه می آید. چه می تواند بکند که نفس کشیدن جبر همیشگی و بیهودگی آخرین تکلیف هندسه ی زندگی است؟! به نام من گناه کن. . .
در لحظه زندانی می شوم: لحظه ای شبیه تیر خوردن عقاب در اوج، لحظه ای شبیه خرد شدن استخوان پای دونده، لحظه ای شاید شبیه صفر کلوین. اینجا به ساعت ویرانی، زمان به خواب می رود و انبساط بی رحمانه ی وداع با زیبایی آغاز می شود؛ وداع با انعکاس نور در لاجوردی های یک گنبد. من به طعم الکل و بوی علف حریص می شوم که خشک آمد کشت من، که غزل ندارم تا لالی کلماتم را درمان کنم و نمی دانم بوی خوش زن چه می تواند بود و طعم لب هایش.
نزدیک تر رو بروی آینه، تمام قامت می ایستم تا توصیف بهتری ارائه دهم:
«این احتمالا یک آدم است.
احتمالا یکی از شش میلیارد آدمی که بر این تل خاکی می لولند.
از هزاران سال پیش بوده است، هست و خواهد بود.
اما همواره با موهایی شاید سیاه. با دستانی حتما پیر. با سکوت هایی بسیار بلند.
این احتمالا یک آدم است:
با جیب هایی پر از کلمات مرده
و حرف هایی کج و کوله
و قصه هایی ناخوانا
و شعرهایی بی وزن، بی قافیه، بی معنا.
نه! این احتمالا یک ساختمان است:
با ترک هایی زیاد
و نمایی دلگیر
و اسکلتی فرسوده
و شیشه هایی مات
و چشم اندازی کسالت بار.
نه! این یک تهمت است
یک گناه است.
از آن گونه که نباید باشد، اما هست.
صدای مرا می شنوید؟»(1)

پ.ن: تولدم، تسلیت.
(1) منتخب از "پرسه در حوالی زندگی" به روایت "مصطفی مستور"
من از آن روز که مردم، دیگر جرات نکردم در آینه نگاه کنم
پس از پایان به پایان می . . . .
تمامش می کنم به همین سادگی
شب از من و رقص پروانه ها خالی خواهد بود....
گفته بودم آبستن شده ام
اینجا مسابقات موی تای برگزار شده و سمفونی پنجم چندان هم لطیف نیست.
در این حجم کنترل من یک ادی (Eddy) کوچکم که برای حل ساده ی یک برنولی، در نظر گرفته نمی شم.
اتاق ایزوله جای بدی نیست وقتی می تونی فیکس بشی و ساعت ها بخوابی و ساعت ها احساسی نداشته باشی. جز اینکه انگار خوبه مسئولیت خودت رو هم نداشته باشی.
وقتی توی یک شهر بی آرمان زندگی کنی و داد بکشی که برایتان علف آورده ام، یا به سلول انفرادی می برنت یا به اتاق ایزوله! خب من همیشه عاشق فرآیندهای ایزوله بودم، سرعت بالا و عدم تبادل حرارت با محیط؛ اما الآن چه فرقی می کنه که اشباع شده ام و روی نمودار در فشار ثابت به سمت گاز سوپر هیتد حرکت می کنم. تازه خیلی بد می شه وقتی مجبوری دقیقه ای هزار تومن از جیبی که همیشه خالی بوده، برداری و دکتر شاطری اعتراض کنه: «ترمودینامیکی یکا، شوما با من پاس کردینا.» با این وجود میدان محسنی، مادرتر نمی شود.
_آره جناب دکتر اما خب امضاش کنین، لطفا! مطمئنا آخریشه!
تا فراموش نکردم اضافه کنم که وقتی روی انتقال حرارت در نانو سیال های ساده کار می کردم، نفهمیدم بلکه متوجه شدم مقیاس های ماکرو رو چندان دوست ندارم چون فرض می کنیم که محیط پیوستار هستش و می تونیم با تعدادی فرض دیگه معادلات رو به شدت ساده کنیم و به یه معادله ی درجه ی دو برسیم. خب یه سرش رو اینور کشیدن و اون سرش رو اونور؛ اما هر دو سرش طلا است. بگذریم که حاکمیت یک موجود ماکرو مرتفع، مادر تمام کاویتاسیون ها است. چقدر توی این لوله های مرتفع رحم، افت فشار تحمل کنیم تا مثل یه بمب منفجر بشیم توی سینک آشپزخونه ی مادر بزرگ؟
اینجا بود که دکتر رئیسی (مدرس مکانیک سیالات) گفتن: «آقای عبدالهی کاملا علمی پاسخ می دن». اونوقت من در پاکت رو باز کردم تا به تو چشمک بزنم که بعد از مساله ی بعدی عمیقا می بوسمت تا به سرفه بیوفتم.
من سرفه نکردم چون پس از حرف دکتر رئیسی، نامه ی حذف ترم رو بهم می ده و به رزیدنت می گه لطفا شرح حال! با این وجود خانم شیخی خیلی دوست داشتنی بود که می گفت: مراجعه کننده ی بعدی و از قهوه ی دکتر نژند به من هم تعارف می کرد. تمام مدادهام رو تراشیدم و یه دفعه شیشه ی درب آموزش رو با مشت شکستم و اون حراستیه گفت: «اینجا یه محیط فرهنگی هستش! سیگارت رو خاموش کن» و من در پاسخ گفتم: «جدا خون قرمزه ها!». اما کسی نمی دونست هنوز می تونم برگردم روی رینگ.
_مسلمون! تخت شبی صد و پنجاه هزار تومنه!
_ببخشید آقا، مگه هتل چند ستاره سفارش دادیم؟
_دفترچه هم قبول می کنین؟
_خب ما اینجا ظرف اختصاصی غذا داریم و البته که دمپایی هم می دیم
_بریم همون پارک محله پیش ساقی ها
تا میام یه نفس عمیق بکشم، پدرم زمین می خوره و مادر میره سفره ی ابالفضل یه سبد قرص، نذر کنه، این منم که با حکم انصراف بر می گردم خونه! داداشم تعجب می کنه: «بوی سیگار می دی!»
_دیگه حاکمیت و حراست و امنیت مهم نیست داداش! من دیگه کنفرانس نمی دم که بگم پدرم تنها در درس انار، توانست انار بخرد و در سینی، آب روی مادرم را جمع کرده ام. اما انگار حیف شد که دیگه نمی تونم برم کینگز کالج لندن! آچار که دارم! سیگار که می تونم بخرم. حالا زانتیا سفیده پیشکش!
_اسکل! دیگه بهت نمی گن مهندس!
درس دینامیک هم جالب بود، آخه می تونستم هیچ وقت دینامیک حل نکنم، همش هندسه های اقلیدسی بود اما از طرفی هم بد بود آخه هندسه های نا اقلیدسی جالب ترن! به هر حال عاشق رسم تنش های عمودی در مقطع تیری بودم که می خواستم خمش کنم؛ راستش اینجا بود که فهمیدم تنش هایی که کمر پدر رو به کرنش مجبور کرد یه جورایی خارج از محور بود. وقتی تیر خم شد که دیگه رفته بود درسش رو بخونه و من شدم الگور (elegor) کبیر و هنوز نتونستم یه آی با کلاه رو هجی کنم تا بگم آزادی! دقیقا اینجا بود که مرد اول بهم گفت: «دیکانس». و شونه های پدر به قدری خستگی تحمل کرده بود که خرپای ماکارونی شکست و مادر شب ها گرسنه خوابید.
خلاصه وقتی ایده آل نگاه می کنم، سعی می کنم شاعر بشم، یعنی یه جورایی به ملاقات مولانا می رم تا بهش بگم: «هی! کماکان خبری نیست ها! یه بیابون دیگه اون طرف هست» بعد مولانا می گه: «ما آزموده ایم در این شهر ... بی خیال، گشتم، نبود! نگرد، خسته می شی!». شاید هم حافظ!
وقت هالوپیریدل می شه و من به تخت بسته می شم بعد وبلاگ می نویسم که پس از پایان: «آبستن تسونامی هستم.»
امروز اومدم بگم: «ایناهاش! متولد شد! این هم عکسش:»

بگذار ساده تر بگویم: «پرستار لطفا دوز بالای هالوپیریدل به همراه بیپیریدین تزریق کنید و در برنامه ی روزانه پنج عدد لارگاکتیل 100 رو جای بدهید. سه عدد لیتیرام 300، دو عدد دپاکین 500 و پنج عدد لامیکتال 50، سه عدد سیتالوپرام 40 و در صورت بی خوابی دو عدد لورازپام 2، به قوت خودش باقی بمونه. در ضمن ECT هم در دستور قرار بگیره»
پ.ن: با وجود اینکه عده ی کمی ساختار زبانی این پست رو متوجه می شن اما مطالعه ی کلیات روانشناسی و مکانیک سیالات فاکس و ترمودینامیک ون وایلن رو توصیه می کنم.
اول: ساز بی آهنگ است
باید بروم! باید. تنها راه، فرار است. من از تمام حوصله ی خورشید هر روز صبح بیرونم. از حوصله ی عمق شب ها/ دستانی که همیشه درد دارند/ همین تویی که از مفهوم هر احساس برایم تهی می شوی/ همین شهری که هر چه بنا می کنند، بزرگترت نمی کند، بیرون شده ام.
نفس هایم! این مسیح شهر مرده است. هیچ کس نخواهد فهمید که چگونه یک مرد درخت تنهایی اش را آبیاری کرده است، هرس کرده است تا به باغ همسایه سر نکشد.
دوم: آرزوی آوارگی
می روم! نشانی اینجاست. گرچه بر پایکوب، گام های رفتگان را تکرار می کنم اما این میزان برای هیچ کس آشنا نیست. راه سنگی و بی تاب است، سراشیبی و شن زار است و آه صخره ها! وحشی و مست از مستی من، و دره، گود و آشناست. اینجا هم، خورشید طلوع می کند. گاهی فکر می کنم عمر آنقدر کوتاه است که راه بی برگشت را کسی دنبال نمی کند.
سوم: باید بازگردم
می رسم! می بینم، نه چندان ناشناخته ای که جست و جویت کنم، نه چنان آشنایی که در آغوشت گیرم. زمین رنگ دیگری است و هوا غبار آلود. این صدا نا آشناست و این ضربه ها را تنم می شناسد. کنار سرچشمه ات، چشمانم را بستم و برای لحظاتی از تمام تصویرها تهی شدم و اما سیگار...
مقابل آبشار، بلندترین فریاد زندگی ام را کشیدم تا ......
چرا آبشار نمی دانست که دیگر زمین چندان هم باکره نیست؟!

پ.ن1: ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی .... دردی است در این سینه که همزاد جهان است
پ.ن2: دقیقا دو سال پیش بود که برنامه های آمادگی سبلان رو انجام می دادیم، به هر دلیلی نتونستم برم و پس از اون الوند، زردکوه، دماوند و هفت تنان و هزار گزی و .... رو هم از دست دادم. دو سال بودش که دلم لک زده بود واسه بالای 4000 تا! نمی شد که بشه. تا اینکه سید محسن گفت یه برنامه است که با خودمه، پاشو بریم..... صعود بالای 4000 متر نبودش اما خب عالی بود.
استان چهارمحال و بختیاری، حاشیه ی رودخانه ی بازفت، منطقه ی اردل به سمت منطقه ی بازفت(احتمالا چری) و در نهایت آبشار زرده لیمه.






لحظه های فروپاشی و در هم خرد شدن یک مرد به هیچ میزانی، زیبا و جذاب نیست.
این روزهایم لبریز از لحظه هایی است که تخته سنگ های خیلی بزرگ به آرد آسیاب تبدیل می شوند، گرچه آنقدر سنگ شده ام که سنگینی این لحظه ها را برتابم اما همیشه یک جای کار می لنگد. آنجایی که لحظه ها تمام می شوند و نه تو هستی، نه آغوشت و نه دست هایت و من حریص می شوم به کاغذ، به قلم، به کلمه:
« ... کلماتی با وزن، طعم، بو
کلماتی شبیه اشیاء.
اشیاء از هم جدا می شوند
و با نام ها و نقاب های دیگر در صحنه ظاهر می شوند
آنگاه تنها کلمات کنارم می مانند:
تا با تو سخن بگویم.
کلمات پل اند
دام اند
قفس اند و چاه.
من با تو سخن می گویم: تو صدایم را نمی شنوی.
نه با تو که با کلمات سخن می گویم.
کلماتی که تویی
کلماتی که تو را به تو می رساند.» (1)
زیر لب می گویم: آغوشت اندک جایی برای زیستن که نشد، کاش اندک جایی برای مردنم.
شب تمام می شود و من لباس های کثیف، روغنی و شوره زده رو می پوشم و جوری آچار رو توی دستم می گیرم که انگار فقط واسه شل و سفت کردن پیچ ها به دنیا اومدم، انگار سال هاست که مرده ام.

پ. ن۱ :مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
پ.ن۲ : با دوستی صحبت می کردم و از ناتوانی واسه یه مطلبی شکوه کردم، پیشنهاد داد که چند تا عکس از خودت در موقعیت های مختلف زندگیت بذار روی وبلاگ. واسه این کار مردد هستم.
(۱) بخشی از شعر سروده ای به پاس یک باور از اوکتاویو پاز
و خداوند گفت:«روشنايي بشود»؛ نيامدي كه!
قرن ها پيش بود كه بندها گسسته مي شد و راهي زمين مي شدم، مرا به ديدار خليفه ي خدا و پدر خاك مژده داده بودن، به ملاقات نشانه هاي بودن و شدن؛ به ديدار نور.
آمدم.
و چه فرياد مهيبيي بود وقتي با تو روبرو شدم و اكنون كه قرن ها با تو زيسته ام، از جنوب شرق آسيا تا امريكاي لاتين _بارها و بارها_ دويده ام. در دانشگاه هايت درس خوانده و قانون هايت را آموخته ام، تا آنجا كه مي دانم پيروزي از آن توست. امروز كه آخرين روز زندگي من با توست، روايتي پراكنده از ديده هايم برايت مي نويسم:
تنها افتخار تو، روايت واقعيتي است كه هرگز وجود خارجي نداشته است و اين همه غرور كه مي فروشي ام به بهانه ي جنازه اي از خداست كه به سر در تمدنت آويخته اي.
هرگز خدا خالق اين زمين نبوده است كه تو بر آن خدايي كرده اي، تو نوادا آفريدي تا آرام را آبستن تسونامي ژاپن كني و پس از آن، ذهن لاغر انديشه ات را متوجه ي واژگان انتقام خدا كردی، و پيشگويي هايت را به ذهن روسپي فرزندانت واگذار كردي تا معمار سرنوشت هستي شوي.
قانون دوم ترموديناميك (انتروپي) را تو خلق كرده اي تا اين همه هرج و مرج، جنگ و كشتار، نابرابري و نابرادري، فقر و فحشا و بيماري و ساير فرزندانت را مشروع جلوه دهي.
وقتي به معماري فلسفه مشغول شدي بزرگترين بهانه براي فرار از حاكميت خدا و بديهي ترين پارادوكس گفته هايت را متولد كردي. تو معنا را از مفهوم زمين جدا كردي و وجود خدا را به عدم پيوند دادي بي آنكه بداني رهسپار تهي شدن هستي. روزي زمين بي شيطان را آرزو كردي و جهنم را به بهاي رنساس، خريدي و كليدش را قورت دادي و امروز بي خدايي زمين را بزرگترين افتخار تمامي نسل هايت مي داني.
انسان معاصر!
من از سنت كلافه و از دنياي مدرن تو منجرم. تو خرافات را به حقيقت گره زدي و پس از آن به سوي توهمات پيشرفت چشمگيري كردي تا جايي كه خود عرفان بيافريني. به راستي كه متوهم ترين گونه ي جاندار زمين، تو هستي. اين تو بودي كه پولاد را به معراج آسمان بردي و آهن را زمزمه ي شلاق هاي تنم كردي.
قرن ها با تو بوده ام و به يقين مي دانم فرانكفورت شهر كوچكي است تا پوتين شوم و بر سر انديشه هايت پا بكوبم. من با تو تا اوج اگزيستانسياليسم سفر كردم و بر قله ي دموكراسي نشستم، اما هرگاه با آرامش حركت كردم، دره اي عميق و تاريك زير پاهايم يافتم؛ آن هنگام كه از تو پرسيدم: مرگ به كجا مي انجامد و تو با اضطرابي هولناك، عميق تر حشيش كشيدي.
تو بودي كه رهسپار تكامل مي شدي و در اين مسير، فطرت الهي را با ميمون هاي آمازون همبستر كردي و در پناه توهمات ات در برابر ربات هاي ساخته نشده، سجده كردي! گويا تو فرشته اي و ربات، خليفه ي زمين و حال بيابيد خدا را.... راستي خدا كه مرده بود.
تا كجا مي روي؟! بي نهايت تو از كجا آغاز مي شود؟! كمي تنگ تر افسار هابل را بگير كه سركشي هايش را بهانه ي طغيان هايت نكني. هابل جز چند تار مو، چيزي بيش نديد. و نسبيت، روياي قانون يك خطي تو نشد. بینهایت تو از هر کجا که آغاز شد، هر روز به همین نزدیک به همین صفر مطلق از چپ میل می کند.
برادر معاصرم!
تو يك خدا را به باد دادي و امروز بي نهايت ات را در تعدد خدايگان ناتوانت معنا مي كني؟! بازگشتت را به آغوش گوساله ات، تبريك مي گويم. تو نه تنها زمين بلكه گونه ي خودت را مرزبندي كرده اي و هر روز برايم ليتيوم تجويز مي كني تا با تو، هم سو شوم و كمتر هزيان بگويم؟! بي آنكه بدانم شهر آرزوهايت كجاست؟ آرمانشهر را در كجا برايم بنا كرده اي؟
تو عقل را از قلب پيامبران به مكانيك كوانتومي كشاندي و عشق را از گريه هاي آدم و اوج دیوان حافظ به پــور نــو گـرافي افول دادي.
اينجا كه مي رسم از پلان هاي زندگي مدرن ات حالم به هم مي خورد.
آنچه تو بر دروازه ي تمدن به صليبش كشتي، خداوند رحمان و رحيم نبود، بلكه تصورت از حاكميت كليساي مخلوق خودت بود.
خدا زنده است و در كنار تو، حتي در همين صفر كلوين، آرزوي ديدارت را دارد؛ كه تو را براي عشق خودش آفريده است. كماكان به تو اميدوار است، هرچند ديگر هيچ فرشته اي جز شيطان بر تو سجده نخواهد كرد.
تو همواره ميان «الا ليعبدون» و «الا لعب و لهو» سرگردان بوده اي و اگر بندگي نمي كني لا اقل دشمني نكن كه «ما غرك بربك الكريم؟!»
پ.ن.1 :سلام، عيد هم مي تونه مبارك باشه، اعتقادات قبلي ام تغيير نكرده. ديدارم با استاد بزرگوارم _آقاي دكتر جعفري (مدرس ذرات بنیادی)_ بر نوشته هایی که منتشر می کنم، تاثير گذار بود نه بر انديشه ام. و اينكه اين متن همين الان در عرض بيست دقيقه نوشته شده كه واسه آپ كردن خوبه و البته پستي كه واسه اولين پست سال 90 آماده شده بود ممكنه در فرصتي ديگه منتشر بشه.
پ.ن.2 : آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست .... ...... .... عالمي ديگر ببايد ساخت از نو آدمي
پ.ن.3 : جهان بدون شيطان قابل تصوره، اما بدون خدا .... ! آبستن تسونامي هستم؛ نگران باشيد.
بانوی زمستان رو به بهار
دخترم
. . . داشتم می گفتم! چشمانم را اندکی بیشتر باز کردم، در لابه لای حرف هایم، چشمان خیره ی تو را دیدم که آینه ی دیروز من بودی. حرف های بسیاری هست که به جبر هندسه ی زندگی، از میانه اش چند خط پراکنده برایت می گویم:
تولد میثاقی بود که بدانی می توان از هیچ دنیایی ابدی خلق کرد، حادثه ای بود که خداوند را کماکان به زنده بودن معشوق ازلی اش امیدوار می داشت.آن هنگام سجده، با تولد تو آغاز شد و تعظیم، با باز شدن چشمان تو خلق گردید؛ اما اکنون که این قلم در دستان من است، تولد تلاشی تهی برای رسیدن به عدم است، جایی که انسان، ترجمه ای از نبودن بیابد.
و به ناگاه تو را یافتم که پاره ی تن من و نیمه ی جنین های سقط شده ام هستی، و آنگاه بزرگترین خیانت را به تو کردم که اکنون هستی، تا به مرد معنا دهی و غرور دستان پینه بسته اش را در هم شکنی. ناتوانی من در امتداد بغض گلویم، تو را می خواست که جیغ هایت، توالی ممتد فریادهای من باشد و آغوشت، گهواره ی پر رویش جنین های سقط شده ام _. جنین هایی که از تاریکخانه ی تکامل به ارث برده ام_.
تو مسیح می شدی، اگر بـکـارت معنای رود را به دیدگان مردی بر بالین جنازه اش چفت می زدی.
تو را خواستم، در چکاچاک دمادم این نفس های سربی، این ریه های پر از هوای مسموم زمین، تا باران زمین باشی. تا معصومانه معمار بودن انسان شوی و مسیحا دم این کهکشان بی خدا را، به خوابی کودکانه مهمان کنی، و نفس هایت را در روح خدا بدمی، تا پس از اندکی تامل، انسانی دیگر خلق کند.
معنای شعرهای حافظ می شدی اگر مریم مرده بود و مسیح بر صلیب، خواب شاخ نبات را برای حوریان تقریر می کرد.
دخترم، زیباترین معماری هستی!
زیبایی با امتداد خطوط تو آغاز می شود که تو معمار این همه زشتی نیستی که صلیب رنگ کنی و چشمان خالقش را به خون اژدها رویین کنی! نقاشی نکن که نقش تو به تمام رنگ ها رنگ می دهد. به معنای بودن زن شو، بودنی که با بـکـارتـی مبارک، از اوج پرواز مرغان دریایی آورده ای تا به مرد نشان دهی می تواند پرواز کند.
پدربزرگت می گفت: « در سختی های زندگی مرد سنگ زیرین آسیاب است» و پدرت می گوید: «تو مادر تمام معادن سنگ هستی». استقامت تو در پالودن عشق زمین، قیامتی آفرید که قامت سروها به اوج دیوان حافظ صعود کند.
این سخنان پدری است که از گذشته غمگین، در حال سرگردان و برای آینده ... . آینده! آینده تنها هدیه ی تولد توست! آینده ای که دل زمین را چون موج بلرزانی تا به ساحل بودنت، در بکوبد و آسمانی تر شود. بسیار تلاش کردم واقعیت عریان را نبینی و ندانی امروز شراب حافظ خماری می افزاید و سماع مولانا سرگیجه می آفریند. واقعیت از اینجا شروع می شود: درست جایی که حافظ، تو را گم می کند و مولانا شهوت بیابان پیدا می کند. درست همین جایی که تو شراب می شوی و بر زمین نمی باری . . .
سخن کوتاه که آنچه این پیرمرد خسته دید، خواب معصومانه ی تو بود که در روز تولدت با صدای صحبت سرما و دندان آشفته شد. ای کاش استخوان هایم تحمل بیشتری داشت و بیدار نشده بودی......
سلام دخترم
ارادتمند، فردای تو
پدرت
پ.ن۱ : این پست، بداهه نویسی هستش که با کمال احترام به یکی از خوانندگان گرامی پس از پایان (بهانه) تقدیم می شه.
پ.ن۲ : پاسخ بهانه:
چشم میبندم و فریادت میکنم میراث دردهای پدری...تاریکخانه رحم را چنگیدم و آغاز بودنم ،عصیان هم قبیله هایم نوشیدم... به سلامتی بغض های سرد... حسرت های مادرانم... رنج ریه های پس از پایانی ات... به سلامتی آنا...
تولد، میثاق تنم بود با تازیانه گیس بریده های یک سرزمین... آمدم که تاوان بوسه بر طاعون شوم و تداوم ثمر حرام نطفه های تاریخ...
مریم! دعای جاودانگی ات پیشکش بیا و مرا عاق کن! پنهانم نکن پشت معدن های سنگ مادرزادی... من شهوت رسوایی از سینه تو نوشیده ام زمین! ابر خانه ام نبود که باران شوم بباری ام به آتش هوس این خدایگان... چشمان مادران من بکارت قدیسه های بازاری تو نیست... حوری جنان تو گیسوان مادرم را به سنگسار کشیدند... معماری تنم دشنام افرینشی ازلی است...
پدر با تو پیمان میبندم به حوت... میراث ننگین غزل های تو باشم و بغض های مادرانم...
آوریل عزیز ممنون از پست فوق العاده ات... و تقدیم... به اندازه گیس های دخترکان متولد اسپند، بوسه تقدیمت..